غــم خوردم و بیهــوده غــمی،عهـــدِ مـــن ایـــن اســت
بــــر ســـیـنه از ایـــــن پــــس نـــزنــم ســـنگِ وفــــا را
"معینی کرمانشاهی"
نوشته شده توسط فرناز موسوی در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 2:41 موضوع | لینک ثابت
چـون گل هر دم بـه بویت جامـه در تـن کــنــم چاک از گریبـــان تــا بــه دامــن
تنت را دیـــد گل،گویــــی که در بـــــاغ چــو مستــــان جــامه را بــدرید،بـر تـن
مــن از دستِ غـمـت مشکل بـرم جـان ولــی دل را تــــو آســان بـردی از مــن
بـه قــول دشمـنان بـرگشتـی از دوست نگـــردد هـیــچ کس بــا دوست،دشمن
تـــنت در جــامه چـــون در جــــام، بـاده دلـــت در سیــنه چــون در سیـم،آهـن
ببــار ای شمـع،اشـک از چشــم خونین کــه ســـوز دل شود بـر خـلــق روشن
مــکــن کــز سینــه ام آهِ جـگـــر ســـوز بـــــــرآیـــــد هـمــــچـو دود از راهِ روزن
دلــــم را مـشــکــــــن و در پــــا مـینداز کـــــه دارد در سـر زلـــف تـــو مسکن
چـــو دل در زلفِ تـــو بسته ست حافـــظ
بــــدیــــنسان کــــــار او در پـــــا مــیـفکن
"حضرت حافظ"
نوشته شده توسط فرناز موسوی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت
ما تنها خلق شده ايم و تنهايي، آزادي ماست.
تنهايي مقابل عشق نيست.
در واقع، فقط كسي كه تنهايي را پذيرفته ا ست، مي داند چگونه عشق بورزد.
اين تناقض عشق است؛ تنها كسي كه تنهاست، مي تواند عشق بورزد و تنها كسي كه عشق مي ورزد، تنها مي شود. تنهايي و عشق با هم اند، پس اگر نمي توانيد تنها باشيد، نمي توانيد عاشق باشيد. در اينصورت، اين به اصطلاح عشق شما، فرار از خودتان است.
خیلی با اون اولش که میگه ما تنها آفریده شدیم موافق نیستم ولی قانون کپی رایت رو رعایت کردم
ولی کلا آدمیزاد حتی موقع تولد هم با جفت به دنیا میاد
حضرت آدم هم با حوا به زمین فرستاده شد
ولی با بقیه مطلب موافقم، تا مزه تنهای رو نچشی هرگز عشق واقعی رو نمی فهمی
نوشته شده توسط ارشیا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 8:4 موضوع | لینک ثابت
چیز هایی هست خیلی بدتر از تنهایی. اما سالها طول می کشد تا این را بفهمی. وقتی هم که آخر سر می فهمی اش دیگر خیلی دیر شده و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست. (چارلز بوکوفسکی)
نوشته شده توسط الهه هوشیاری در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت
دریا زبان دیگر دارد
با موج ها، هجوم هجا ها،
با سنگ ها، تکلم کف ها،
دریا زبان دیگر دارد.
شور حباب ها،
در ازدحام و همهمه ی آب
غلیان واژه های مقدس،
در لهجه های مبهم گرداب.
ای خطبه های آب
بر میز های مفرغی دریا،
ای کاش با فصاحت سنگین این کبود
اندام من تلفظ شیرین آب بود.
شعری از یداله رویایی
نوشته شده توسط فرهاد شجاع سرچشمه در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت
خفته در من دیگری، آن دیگری را می شناس
چون ترنجم بشکن آن گه،این پری را می شناس
من پری هستم به افسون در ترنجم بسته اند
تا رها سازی مرا، افسون گری را می شناس
سوی سامانم بیا، با خود دل و جان را بیار
کاروانی مرد باش و رهبری را می شناس
هفت کفش آهنین و هفت سال آوارگی ...
این من و فرمان من، فرمان بری را می شناس
نه، پری گفتم،غلط کفتم، زنی سوداییم
از من آشفته،سوداپروری را می شناس
یک زنم کز سادگی، آسان به دام افتاده ام
خوش خیالی را نگر، خوش باوری را می شناس
آفتابم، بی تفاوت،تن به هر سو می کشم
بی دریغی را ببین، روشن گری را می شناس
چون گل مهتاب می رویم به باغ بسترت
دیده بگشا، معنی سیمین بری را می شناس.
شعری از سیمین بهبهانی
نوشته شده توسط فرهاد شجاع سرچشمه در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 23:15 موضوع | لینک ثابت
به نام تنها بخشنده ی بی منّت
همه روز ، روزه بودن، همه شب نمازکردن
همه ساله حج نمودن ، سفر حجاز کردن
شب جمعه ها نخفتن ، به خدا راز گفتن
ز وجود بی نـیازش ، طـلـب نـیاز کردن
به مساجد و معابد ،همه اعتکاف جستن
ز مناهی و ملاهی ، همه احتراز کردن
ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک ،به وظیفه باز کردن
به خدا که هیچ یک را ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی در بسته باز کردن
"شیخ بهایی"
نوشته شده توسط نسترن خوش روش در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
دوستان فردا جلسه دوم پادیان برگزار میشه
از همه دوستان خواهشمندم با تشریف فرمایی خود باعث گرمتر شدن کانون بشن
لطفا به دوستان هم ابلاغ فرمایید
کانون ادب و فرهنگ (( پادیان پارسی))
نوشته شده توسط حسين خسروی در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت
زنم مرده است،من آزادم!
پس، آنقدر که میتوانم خواهم نوشید.
هنگامی که بدون پشیزی به خانه بر می گشتم
شیون و فریاد های او تار و پود تنم رااز هم میگسیخت
من اکنون باندازه پادشاهی خوشبختم
هوا خوش است و آسمان زیبا ...
در چنین تابستانی بود که عاشق و شیفته شدم.
اين عطش وحشتناكي كه پاره پاره ام میکند
برای فرو نشستن محتاج آنقدر شراب است،
که گور زنم را بتواند پر کند.
این،سخن ناچیزی نیست:
من او را بقعر چاهی سر نگون کردم
و نیز تمام سنگ های طوقه چاه را بر سرش ریختم
اگر بتوانم فراموشش خواهم کرد
به خاطر سوگند های مهر و شیفتگی
که هیچ چیزی نمی تواند ما را از آنها جدا سازد
و برای آنکه با هم آشتی کنیم،
مانند دوران خوش سرمستی هایمان،
از او التماس کردم که شب هنگام
در جاده تاریک به دیدار من آید،
و این مخلوق دیوانه بدانجا آمد،
ما همه کم و بیش دیوانه ایم،
او هنوز هم زیبا بود با آنکه بسیار خسته بود
در آندم، او را بسی دوست داشتم!
و برای همین باو گفتم:
« این زندگی را رها کن»
هیبچکس سخنان مرا نمیتواند فهمد.
آیا در میان این شرابخوارگان گول و ابله،
یکتن در شبهای مرگ آلود خویش،
باین فکر کرده بود که از شراب کفنی بسازد؟
این زن هرزه و روئین تن
همچون ماشینهای آهنین،
هرگز،نه در تابستان و نه در زمستان
عشق حقیقی را با سحر و افسون های سیاهش باز نشناخت
و نه ترس و وحشتی را که همراهان دوزخی اویند بشناخت
و نه شیشه های زهرش را
و نه اشکها و صدای زنجیر و استخوانش را!
من آزادم و تنها !
امشب سیاه مست خواهم شد
و سپس بی ندامت و ترس، بر روی زمین دراز خواهم کشید
و مثل سگی خواهم خفت !
آنگاه ارابه ای که بارش سنگ و خاکست با چرخهای سنگین اش
یا واگون لجام گسیخته ای،
بخوبی میتواند سر جنایتکار مرا از هم بپاشد
یا تنم را از میان دو نیمه کند.
من این را به چیزی نمیگیرم،همانگونه که خدا
و شیطان و یا میز مقدس را بچیزی نگرفتم.
نوشته شده توسط فرهاد شجاع سرچشمه در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 1:1 موضوع | لینک ثابت

نمی دانم چرا همیشه رد پاها نزدیک کلبه که می رسم تمام می شود
شاید پریده ای!!!
اما کدام آسمان؟
شاید که آب می شوی
اما...
چگونه است به من که می رسی سراب می شوی
نوشته شده توسط ارشیا در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 22:7 موضوع | لینک ثابت
شبی آهسته نالیدم چه بی اندازه دلتنگم من از آیینه می آیم ولی سرشار از دلتنگم
شبی آهسته باریدم به کوشش ناله هایم را چنان پروانه در پیله هزاران بار دلتنگم
من از رسم چکاوک ها خزان را خوب می فهمم که خش خش مکند شهرم و زرد زرد آهنگم
خزان از راه می آید دو چشم این چکاوک خیس را دو با لش پر ز پروانه است و من هم با تو پالنگم
و رنگ هایم عشق من نمی دانم کجا، کی سوخت که روشن بود روز و من سیاهی می زد هر رنگم
شبی آهسته می چرخد خزان در صفحه ی تقویم چکاوک لانه اش خالی و من بی تاب و دلتنگم
نوشته شده توسط زهرا محمدیان در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت
گــــــاه می اندیـــشم،
خــبر مــرگ مرا بـــا تو چه کس می گـــوید؟
آن زمــــان که خـــبـر مــــرگ مـــرا
از کــسی می شنوی، روی تـــو را
کاشکی می دیدم.
شــانه بــــالا زدنـــــت را،
ــــ بـــی قـــید ـــ
و تکان دادن دســتــت کــــه،
ـــ مهــم نیست زیـــــاد ـــ
و تکان دادن ســـر را کـــه،
ـــ عجــیب! عـــاقــبت مـــرد؟
ـــ افــســوس!
ـــ کاشکـــی می دیـــدم!
من به خود می گویم:
(( چه کسی باور کرد
(( جنگل جان مرا
(( آتش عشق تو خاکستر کرد؟
"شاعر:حمید مصدق"
نوشته شده توسط فرناز موسوی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت
سمن بویان غبارغم چوبنشینندبنشانند
پری رویان قرارازدل چو بستیزندبستانند
بفتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ززلف عنبرین جانها چوبگشایند بفشانند
به عمری یک نفس باما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق درخاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چودریابند،دُریابند
رخ مهرازسحرخیزان نگردانند اگردانند
زچشم لعل رمانی چو میخندند میبارند
زرویم رازپنهانی چو می بینند میخوانند
دوای درد عاشق راکسی کو سهل پندارد
زفکرآنان که درتدبیردر مانند،درمانند
چومنصورازمراد آنان که بردارند،بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند،می رانند
دراین حضرت چو مشتاقان نیازآرند نازآرند
که بااین درد اگردربند درمانند،درمانند
نوشته شده توسط امیرفلاح در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت
سالهاست با نفس مسیحاییش جان میگیریم.اوغزل می گوید مامجنون غزلهای لیلاییش میشویم
سالهاست تا دلمان میگیرد.تفالی میزنیم و امیدی می گیریم.امروز هم روزحافظ بود.نامی ترین غزلسرای ایرانی.روحش شاد
ای رخت چون خلد ولعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان ودل سبیل
سبزپوشان خطت برگرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تودرهرگوشه ای
همچو من افتاده دارد صدقتیل
یا رب این اتش که درجان منست
سرد کن زان سان که کردی برخلیل
من نمی یابم مجال ایدوستان
گرچه دارد اوجمالی بس جمیل
پای مالنگست و منزل بس دراز
دست ما کوتاه وخرما برنخیل
حافظ ازسرپنجه ی عشق نگار
همچومور افتاده شددرپای پیل
نوشته شده توسط امیرفلاح در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت
سلام گمشده من
بر در هر سرا که رسید
کوبه بکوفت
با آنکه در ضیافت هر سر سرا
هزار پاسخ بود
بر روی گمشده
هیچ در
کسی نگشود
ای گمشده!
ای سلام بی پناه
بیا به خانه بی مرز سنگ
رو کنیم
نوشته شده توسط زهرا محمدیان در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

مقدمتان گل باران
با سلام انجمن ادبی پادیان در سال 1386 در دانشگاه حسن آباد تاسیس شد
این انجمن وابسته به دانشگاه بوده و هیچ وابستگی با ارگانهای دیگر ندارد
امیدواریم تا با این وبلاگ همه فاصله ها رو برای رفع مشکلات ادبی از بین ببریم
پادیانی باشید.
فهرست اصلی
نویسندگان
حسين خسروی
سپیده مهدی پور
هنگامه اکبری
الهه هوشیاری
باران
لیلا اخوان
زهرا محمدیان
فردوس
نسترن خوش روش
مینو سید زاده
مریم امیر پور
فرانک حیات بخش
هدی سینکی
حدیثه گلزاد
ارشیا
علی نوری
فرناز موسوی
رقیه محمد نژاد
امیرفلاح
سجاد سعیدی
نوشين اميني
زينب شكري
مهرگان
زهره عالي طبع
حميده دهقاني
نوشين اسماعيل وندي
پريسا مهدوي
ندا علمشاهي
پاتريس
مجيد مهدي زاده
فاطمه صادق بيگي
عماد رحيمي
فرهاد شجاع سرچشمه
ابوالفضل معصومی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY